مردی تاجر در حیاط قصرش انواع مختلف درختان و گیاهان و گلها را کاشته و باغ بسیار زیبایی را به وجود آورده بود.
هر روز بزرگترین سرگرمی و تفریح او گردش در باغ و لذت بردن از گل و گیاهان آن بود.تا این که یک روز به سفر رفت...
در بازگشت، در اولین فرصت به دیدن باغش رفت اما با دیدن آنجا، سر جایش خشکش زد...
تمام درختان و گیاهان در حال
خشک شدن بودند ، رو به درخت صنوبر که پیش از این بسیار سر سبز بود، کرد و
از او پرسید که چه اتفاقی افتاده است؟درخت
به او پاسخ داد: من به درخت سیب نگاه می کردم و باخودم گفتم که من هرگز نمی
توانم مثل او چنین میوه هایی زیبایی بار بیاورم و با این فکر چنان احساس
نارحتی کردم که شروع به خشک شدن کردم...مرد بازرگان به نزدیک درخت سیب رفت، اما او نیز خشک شده بود...!علت
را پرسید و درخت سیب پاسخ داد: با نگاه به گل سرخ و احساس بوی خوش آن، به
خودم گفتم که من هرگز چنین بوی خوشی از خود متصاعد نخواهم کرد و با این فکر
شروع به خشک شدن کردم.از آنجایی که بوته ی
یک گل سرخ نیز خشک شده بود علت آن پرسیده شد، او چنین پاسخ داد: من حسرت
درخت افرا را خوردم، چرا که من در پاییز نمی توانم گل بدهم. پس از خودم نا
امید شدم و آهی بلند کشیدم. همین که این فکر به ذهنم خطور کرد، شروع به خشک
شدن کردم.مرد در ادامه ی گردش خود در باغ متوجه گل بسیار زیبایی شد که در گوشه ای از باغ روییده بود.علت شادابی اش را جویا شد.
گل چنین
پاسخ داد: ابتدا من هم شروع به خشک شدن کردم، چرا که هرگز عظمت درخت صنوبر
را که در تمام طول سال سر سبزی خود را حفظ می کرد نداشتم، و از لطافت و
خوش بویی گل سرخ نیز برخوردار نبودم، با خودم گفتم: اگر مرد تاجر که این
قدر ثروتمند، قدرتمند و عاقل است و این باغ به این زیبایی را پرورش داده
است می خواست چیزی دیگری جای من پرورش دهد، حتماً این کار را می کرد.
بنابراین اگر او مرا پرورش داده است، حتماً می خواسته است که من وجود داشته باشم.
پس از آن لحظه به بعد تصمیم گرفتم تا آنجا که می توانم زیباترین موجود باشم...
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1391ساعت 13:45  توسط رضا
|
سلام ، دوستان بعد از یک غیبت طولانی دوباره برگشتم ، امیدوارم در این دنیای مجازی بتونم مفید واقع شوم و از تجربیات مفید شما هم درس بگیرم :
حرف مشتری گوهر است
بخش پونتیاک شرکت
خودروسازی جنرال موتورز شکایتی را از یک مشتری با این مضمون دریافت کرد:«این دومین
باری است که برایتان می نویسم و برای این که بار قبل پاسخی نداده اید، گلایه ای
ندارم، چرا که موضوع از نظر من نیز احمقانه است! به هر حال، موضوع این است که طبق
یک رسم قدیمی، خانواده ما عادت دارد هر شب پس از شام به عنوان دسر، بستنی بخورد.
سالهاست که ما پس از شام رأی گیری می کنیم و براساس اکثریت آرا نوع بستنی، انتخاب
و خریداری می شود. این را هم باید بگویم که من به تازگی یک خودروی شورولت پونتیاک
جدید خریده ام و با خرید این خودرو، رفت و آمدم به فروشگاه برای تهیه بستنی دچار
مشکل شده است. لطفاً دقت بفرمایید! هر دفعه که برای خرید بستنی وانیلی به
مغازه می روم و به خودرو باز می گردم، ماشین روشن نمی شود. اما هر بستنی دیگری که
بخرم، چنین مشکلی نخواهم داشت. خواهش می کنم درک کنید که این مسأله برای من بسیار
جدی و دردسر آفرین است و من هرگز قصد شوخی با شما را ندارم. می خواهم بپرسم چطور
می شود پونتیاک من وقتی بستنی وانیلی می خرم، روشن نمی شود، اما هر بستنی دیگری می
خرم، راحت استارت می خورد؟»
مدیر شرکت به نامه عجیب
دریافتی با شک و تردید برخورد کرد، اما از روی وظیفه و تعهد، یک مهندس را مأمور
بررسی مسأله کرد. مهندس خبره شرکت، شب هنگام پس از شام با مشتری قرار گذاشت، آن دو
به اتفاق به بستنی فروشی رفتند، آن شب نوبت بستنی وانیلی بود. پس از خرید بستنی،
همانطور که در نامه شرح داده شد، ماشین روشن نشد! مهندس جوان و کنجکاو،۳ شب پیاپی دیگر نیز با
صاحب خودرو به فروشگاه رفت. شبی نوبت بستنی شکلاتی بود، ماشین روشن شد. شب بعد
بستنی توت فرنگی، و خودرو براحتی استارت خورد. اما شب سوم دوباره نوبت بستنی
وانیلی شد، باز ماشین روشن نشد!
نماینده شرکت به
جای این که به فکر یافتن دلیل حساسیت داشتن خودرو به بستنی وانیلی باشد، تلاش کرد
با موضوع منطقی و متفکرانه برخورد کند. او مشاهدات فنی خود را از لحظه ترک منزل
مشتری تا خریدن بستنی و بازگشت به ماشین و استارت زدن برای انواع بستنی ثبت کرد.
این مشاهده و ثبت اتفاق ها و مدت زمان آنها، نکته جالبی را به او نشان داد: بستنی
وانیلی پرطرفدار و پرفروش است و نزدیک در مغازه در قفسه ها چیده می شود، اما دیگر
بستنی ها داخل مغازه و دورتر از در قرار می گیرند، پس مدت زمان خروج از خودرو تا
خرید بستنی و برگشتن و استارت زدن برای بستنی وانیلی کمتر از دیگر بستنی هاست. این
مدت زمان مهندس را به تحلیل علمی موضوع راهنمایی کرد و او دریافت پدیده ای به نام
قفل بخار (Lock Vapor)
باعث بروز این مشکل می شود. روشن شدن خیلی زود خودرو پس از خاموش شدن، به دلیل
تراکم بخار در موتور و پیستون ها، مسأله اصلی شرکت پونتیاک و مشتری بود.
باید بدانیم مشتریان ما
به زبانهای مختلفی سخن می گویند، ایشان از ادبیات متفاوتی برای گفتن بهره می
گیرند. اگر حرف مشتری را خوب گوش کنیم، می توانیم با توجه به لحن گفتار ایشان درک
فراتری از آنچه می خواهند به گوش ما برسانند، داشته باشیم.
آیا همه حرفهای
مشتریان ما باید منطقی، اصولی و مرتبط با موضوع باشد؟ اگر مشتری چیزی می گوید که
به نظر مسخره و بی ربط است، یا شکایتی عجیب را طرح می کند، چگونه برخوردی شایسته
اوست؟
یک اتفاق نادر
برای یک مشتری و پیام به ظاهر احمقانه او می تواند روشنگر مسیر، بهترین راهنما و
کمک ما در بهتر شدن محصول و خدمات بنگاه ما شود. اگر در پی نوآوری هستیم، باید به
طور جدی ساز و کار«خوب گوش دادن» و «شنیدن» صدای مشتری را طراحی کنیم. شما مشتریان
خود را می شناسید؟ صدایشان به گوشتان می رسد؟
بی ربط و با ربط، حرف
مشتری گوهر است
+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم اسفند 1390ساعت 16:48  توسط رضا
|
نهال
با هجوم پاییز
برگ و بارش را به باد می سپرد
ساکت و سرد
اما بهار
دوباره
نهال ها را
سبز خواهد کرد.








+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم مهر 1390ساعت 8:48  توسط رضا
|
پازل زندگی
زندگي را مثل يك پازل و جورچين كه فرض كني، بايد هر قطعه اي را درست بگذاري سرجايش تا آخر سر، يك شكل درست و درمان از كار در بيايد. قطعه هاي زندگي، آدم ها و اتفاق ها و دوراهي ها هستند كه با تصميم ها و انتخاب هاي تو تعيين مي شوند. به هركدامشان كه مي رسي بايد بداني متعلق به كجاي پازل است. مواظب باش آدم ها را در جاهاي اشتباهي از زندگي ات قرار ندهي. بعضي از آدم ها مال بالاي صفحه اند، بعضي ها مال پايين آن. بعضي ها را همان طوري كه هستند بايد بخواهي و بعضي ها را بايد برعكس كني تا درست دربيايند. بعضي ها خوش آب و رنگ و خوش فرمند، اما اگر سرجايشان نباشند كل زندگي را بدتركيب مي كنند و به هم مي ريزند.
اتفاق ها هم همين طور. بالا و پايين دارند، پررنگ و كمرنگ دارند، كوچك و بزرگ دارند، اما مهم ترين نكته شان همين است كه درست سرجاي خودشان قرار بگيرند، درست سر موقع خودشان اتفاق بيفتند.
اگر حواست به همه اين چيزها باشد، بالاخره روزي مي رسد كه بتواني كمي دورتر بايستي و به خودت نگاه كني... و بعد لبخند رضايت از آنچه مي بيني روي لب هايت نقش ببندد.
+ نوشته شده در یکشنبه بیستم شهریور 1390ساعت 12:18  توسط رضا
|

یکی از دوستان وبلاگمان نوشته بود:« بد نیست یه پست بذاری که روحیات دوستان بالا بره. اگر در مورد کمک هایی که خدا به صورت خاص تو زندگی، به همه ما کرده و یا یه چیزی تو همین مایه ها، بحثی رو باز کنی، من جزو افرادی هستم که در موردش می نویسم، چون هنوز هم نفهمیدم چطور اون کار انجام شد!»
شاید این دقیقا همان چیزی باشد که در حال حاضر به آن احتیاج داریم. به نظر می رسد طی چند سال اخیر، ناامیدی اجتماعی، به ناامیدی در عرصه های دیگر هم منجر شده و امید به آینده و حتی خدا را کمرنگ کرده است، به طوری که گاهی فکر می کنیم خدا دیگر به ما فکر نمی کند.
بیایید با بیان تجربه های خوشایندمان در این زمینه، روح امیدواری را بار دیگر زنده کنیم و به یاد همدیگر بیاوریم که در سخت ترین شرایط، هنوز خدایی آن بالا هست که حواسش به ما باشد. بنویسید که در کجای زندگیتان حضور او را پررنگ تر از همیشه حس کرده اید و خدا معجزه ای برای خود خود شما ترتیب داده است. از آرزوهای بعیدی که بعد از راز و نیاز با خدا به آنها رسیده اید حرف بزنید، چرا که زندگی بدون این باورها چیزی جز شکنجه ای بی انتها نیست.
یک نمونه از معجزات زندگی من در ادامه مطلب!
ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه ششم شهریور 1390ساعت 16:58  توسط رضا
|
راستش چند روزی هست که دنبال یک پست جدید هستم ولی نمی دونم که چرا برام خیلی سخت شده ، شاید وسواسی گرفتم ،به هر حال از عدد ۷ خوشم می یاد ، امیدوارم خوشتون بیاد !!!!
هفت جمله طلایی :
۱- هرکسی در جهان قرار است تکه ای از پازل را کامل کند،همه ی کارها در یک سطح هستند
2- به دنبال نتیجه و هدف نباش زندگی نقطه مسیر است ( موفقیت یک مسیر است نه یک مقصد ) اگر به هدف فکر کنی و به آن برسی دیگر افسرده میشوی خودت را در مسیرها قرار بده
3- هیچ چیز را بهانه نکن هیچ چیز نمیتواند مانع تو شود باید یکباره قبول کنی همه ی اینا توجیه و از سر باز کردن است...
4- از اهرم رنج و لذت در رسیدن به اهداف خود استفاده کنید(دعوای زن و شوهری نمک زندگی)
5- کمبودهای شما نقطه ی قوت در زندگی شما هستند و برایت میتواند عامل بالقوه باشد.
6- شروع یک مسیر باعث میشود مسیر جدیدی به دنبال آن بوجود بیاید، تصمیمات جزئی ما مسیری را از زندگی جدا میکند.
7- کائنات سرعت را دوست دارند شک و پیش بینی نکن وقتی فرصتی برای تو بوجود می آید همون لحظه تصمیم بگیر و به آن عمل کن وگرنه فرصت منتظر شما نمی ماند!
نظر شما چیست ؟
+ نوشته شده در یکشنبه سی ام مرداد 1390ساعت 15:1  توسط رضا
|
عکس بالا، تصويري از مقاله اي است از مجله Ensign magazine May '98 pg. 94 تحت عنوان " در آغوش گرفتن نجات بخش". اين مقاله شرح مفصلي از اولين هفته زندگي يک جفت دوقلو را توصيف مي کند که در هنگام بدنيا آمدن در دو دستگاه جداگانه انکوباتور( incubator)نگهداري مي شدند و پزشکان گفته بودند که يکي از آنها زنده نخواهد ماند. اما يکي از پرستاران بخش نوزادان، دو کودک نوزاد را بر خلاف مقرارت بيمارستان در يک دستگاه انکوباتور قرار داد و براي اين کار با بيمارستان جنگيد.
زمانيکه آنها در يک دستگاه قرار گرفتند، دست نوزاد سالم تر، به گونه اي که پنداري خواهرش را در آغوش گرفته باشد، بر او قرار گرفت. از آن ببعد ضربان قلب نوزاد کوچکتر و بيمار، شروع به عادي شدن مي کند و دماي بدن او بالا رفته، شکل عادي مي يابد.. پس از مدتي، هر دو آنها زنده مي مانند و شروع به رشد مي کنند.
آنها همچنان با هم در يک تخت مي خوابند، و يکديگر را کيپ در آغوش مي گيرند.
بيمارستان زماني که متوجه اثر "نجات بخش" گذاشتن اين دو نوزاد در کنار يکديگر شد، از آن پس در مقررات خود تغيير بوجود آورد و هم اکنون تمامي دو قلوها؛ حتي چند قلوها را در يک تخت و ياانکوباتور در کنار هم و نزديک هم ميخوابانند.
دکتر مارک کتز (Mark Katz, M.D)، عضو L.A. Shanti's Advisory Board مي نويسد:" ... در آغوش گرفتن; مي تواند در محدوده ذهني يک فرد تغييراتي را ايجاد نمايد و به آنها از لحاظ پزشکي کمک کند. بالاتر از همه اينکه، در آغوش گرفتن; هيچگونه عوارض جانبي; ندارد و شما براي گرفتن چنين مداوايي، احتياج به رفتن نزد دکتر نداريد."
در آغوش گرفتن; (Hug) داروي خوبي است. در اين حرکت، انرژي منتقل مي شود و فرد در آغوش گرفته شده تقويت روحي و عاطفي مي شود. شما براي بقا در زندگيتان به يکبار در آغوش گرفته شدن; ، براي حفظ و حراست از زندگيتان به 8 بار در آغوش گرفته شدن; و براي رشد و نمو به12 بار در آغوش گرفته شدن; در روز نياز داريد.
پوست بزرگترين اندام بدن است و اين اندام احتياج به مراقبت هاي لازم و خوبي را دارد. يک Hug مي تواند که قسمت هاي وسيعي از پوست را پوشش دهد و اين پيام را به پوست برساند که "از تو مراقبت مي شود".
Hug همچنين يک وسيله ارتباطي است، که مي تواند چيزهايي را بگويد که شما نمي توانيد در غالب کلمات بيان کنيد. نکته بسيار زيبا در مورد Hug اينست که شما نمي توانيد آنرا يک طرفه به کسي بدهيد، معمولا شما آنرا پس مي گيريد ;
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم مرداد 1390ساعت 13:26  توسط رضا
|

اصل 90/10 را کشف کنید
این اصل، زندگی شما را دگرگون خواهد کرد
(یا حداقل، روش شما در عکسالعمل به مسائل را متحول خواهد کرد)
این اصل چیست؟
10% از زندگی، آن چیزی است که برای ما اتفاق میافتد.
و 90% از زندگی را خود شما با واکنشهایتان به امور تعیین میکنید.
این یعنی چه؟
یعنی
ما واقعا بر 10% از اتفاقاتی که برایمان میافتد هیچ کنترلی نداریم.
ما نمیتوانیم ماشین در حال سقوطی را از سقوط کردن بازداریم.
هواپیما ممکن است دیر برسد و تمام زمانبندیهای ما را به هم بریزد.
یک راننده دیگر ممکن است ما را در ترافیک اسیر کند.
ما بر این 10% هیچ کنترلی نداریم.
اما، 90% دیگر، فرق دارند.
90% بقیه را "شما" تعیین میکنید.
چگونه؟
با عکسالعملهایتان.
چراغ خطر را شما کنترل نمیکنید.
اما، شما میتوانید واکنش خود را به آن کنترل کنید.
اجازه ندهید مردم شما را احمق فرض کنند.
"شما" میتوانید واکنشهای خود را کنترل نمایید.
اجازه بدهید مثالی بزنم :
شما با خانوادهتان در حال صرف صبحانه هستید.
دست دخترتان به فنجان قهوه میخورد و فنجان روی لباس کار شما میریزد.
شما روی این اتفاق، هیچ کنترلی ندارید.
بعد چه اتفاقی میافتد؟
این، با واکنش شما تعیین میشود.
شما فریاد میزنید.
دخترتان را به خاطر ریختن قهوه، با خشونت سرزنش میکنید.
او شروع به گریه میکند.
بعد از سرزنش دختر، رو به همسرتان کرده و
او را به خاطر گذاشتن فنجان نزدیک لبه میز
مواخذه میکنید.
و یک درگیری لفظی پیش میآید.
با عصبانیت، به طبقه بالا رفته و لباستان را عوض میکنید.
به طبقه پایین برگشته، و دخترتان را میبینید که در حالیکه گریه میکند،
مشغول تمام کردن صبحانهاش است تا برای رفتن به مدرسه حاضر شود. او از سرویس مدرسه هم جا میماند.
همسرتان رفته، چون باید زودتر سر کارش میرسید.
شما به سوی ماشین میدوید تا سریعتر دخترتان را به مدرسه برسانید.
چون دیر شده، با سرعت 70 کیلومتر در ساعت، در جایی که حداکثر سرعت مجاز، 50 کیلومتر بر ساعت است میرانید
با 15 دقیقه تاخیر و پرداخت 60 دلار جریمه،
به مدرسه میرسید.
دختر شما، بدون خداحافظی، پیاده شده و به طرف ساختمان مدرسه میرود.
پس از رسیدن به محل کار، و با 20 دقیقه تاخیر،
متوجه میشوید که کیفتان را جا گذاشتهاید.
امروز بسیار بد شروع شد. اینطور که پیش میرود، به نظر میرسد بدتر و بدتر شود.
به هرحال منتظر میمانید تا به خانه برسید.
و به خانه که میرسید، متوجه اشکالی در رابطه همسر و
دخترتان با خود میشوید.
چرا؟
به خاطر رفتاری که صبح انجام دادید.
الف) آیا قهوه باعث شد؟
ب) آیا دختر کوچک باعث شد؟
ج) آیا پلیس باعث شد؟
د) آیا "شما" باعث شدید؟
جواب، گزینه " د" است.
شما هیچ کنترلی بر اتفاقی که برای فنجان قهوه افتاد نداشتید.
اما چگونگی واکنش شما در آن 5 ثانیه
باعث پدید آمدن آن روز بد شد.
این چیزی است که آن روز، میتوانست و میباید اتفاق میافتاد:
قهوه روی لباس شما میریزد.
دخترتان بغض میکند.
شما به ملایمت میگویید:
"اشکالی نداره عزیزم، فقط از این به بعد بیشتر دقت کن"
سریع، یک حوله برمیدارید و به اتاق بالا میروید، لباستان را عوض میکنید.
کیفتان را برمیدارید، میروید طبقه پایین. از پشت پنجره، دخترتان را میبینید که سوار سرویس مدرسهاش میشود.
او برمیگردد و برای شما دست تکان میدهد.
شما 5 دقیقه زودتر، با سلامی شادمانه به همکاران، از راه میرسید.
تفاوت را احساس میکنید؟
دو سناریوی متفاوت
هر دو با یک شروع
و هر کدام، با پایانی متفاوت
چرا؟
به خاطر نوع واکنش شما.
شما، واقعا بیش از 10% بر چیزی که
در زندگیتان اتفاق افتاد، کنترل نداشتید.
90% بقیه، با واکنش شما مشخص شده است.
در اینجا چند روش برای به کار بستن اصل 90/10 را میآوریم:
اگر کسی، علیه شما چیزی گفت،
مانع نشوید.
اجازه بدهید آتش حملاتش خاموش شود.
شما نباید اجازه بدهید که نظرات منفی
روی شما تاثیر بگذارد.
و بهترین عکسالعمل را انجام دهید تا روزتان خراب نشود.
یک عکسالعمل اشتباه، ممکن است منجر به از دست دادن یک دوست،
اخراج شدن، یا به شدت عصبیشدن شود.
اگر کسی در ترافیک راه شما را ببندد، عکسالعمل شما چیست؟
آیا تعادلتان را از دست میدهید؟
یا به فرمان میکوبید؟ (یکی از دوستان خود من، فرمانش به همین خاطر کج شده بود)
آیا ناسزا میگویید؟ یا آمپر میچسبانید؟
چه کسی نگران است اگر شما 10 ثانیه دیرتر به سر کار برسید؟
چرا اجازه میدهید ماشینهای دیگر باعث شوند رانندگی شما خراب شود؟
اصل 90/10 را به خاطر بیاورید،
و اصلا نگران نباشید.
به شما گفتهاند که شغلتان را از دست خواهید داد.
چرا آزرده و بیخواب شدهاید؟
این مشکل حل خواهد شد.
این انرژی و وقتی که صرف نگرانی میکنید را
صرف یافتن یک کار جدید کنید.
هواپیما تاخیر دارد. و این باعث میشود که زمانبندی امروز شما فشردهتر شود.
چرا ناراحتی خود را سرِ خدمه پرواز خالی میکنید؟
او بر آنچه پیش میآید، کنترلی ندارد.
از زمانتان برای مطالعه، یا شناختن بقیه مسافران استفاده کنید. چرا عصبانیت؟
این کار، وضع را خرابتر خواهد کرد.
اکنون شما اصل 90/10 را میدانید.
آن را به کار بگیرید تا از نتایج آن شگفتزده شوید.
امتحان آن ضرری ندارد.
اصل 90/10 فوقالعاده است.
افراد اندکی این اصل را میدانند و آن را به کار میگیرند.
نتیجه؟
خودتان آن را به چشم خواهید دید!
میلیونها انسان از مهار نکردن استرس،
بلایا، مسائل و سردرد
رنج میبرند.
همه ما باید اصل 90/10 را درک کرده،
و آن را به کار ببریم.
آن اصل میتواند زندگی شما را تغییر دهد!
فقط نیروی اراده لازم است تا خود را مجاب کنیم
و تمرین بیشتری داشته باشیم.
به طور قطع، هر کاری که ما انجام میدهیم، بخشیدن، صحبت کردن، یا حتی فکر کردن، مانند بومرنگ هستند
چون آنها به سوی ما بازمیگردند ...
اگر میخواهیم چیزی دریافت کنیم، میبایست اول یاد بگیریم که ببخشیم ...
ممکن است با دستان خالی از دنیا برویم،
اما قلب ما از عشق لبریز خواهد بود ...
و کسانی که عاشق زندگی هستند نیز،
این احساس در قلبشان حک شده است.
با بکار گیری این اصل از زندگی لذت ببری
+ نوشته شده در دوشنبه سی ام خرداد 1390ساعت 17:3  توسط رضا
|

امروز فصل جديد زندگيم را رقم ميزنم .
امروز تصميمي گرفته ام . تصميم گرفته ام تا فصل جديدي در زندگيم رقم بزنم امروز ميخواهم زندگي جديدي را آغاز كنم كه با تمام زندگي گذشته ام زمين تا آسمان متفاوت باشد .
ديروز زندگيم روزها و شبهايي سرشار از روزمرگي بي تفاوتي تنبلي و باري به هر جهت بودن كه جز سفيدي روز و تاريكي شب هيچ اتفاقي ديگر در آن رخ نميداد گذشته است دیروزی که هيچ تازگي در هيچ يك از روز و ماه و هفته و سالش برايم اتفاق نمي افتاد جز گذشتن از دست رفتن جواني و غريبه تر شدن در دنيايي كه هر روزش با روز قبلش متفاوت تر و بهتر بود. روز و شبهايي كه هر لحظه اش رتبه ديگران از من بهتر و درجه و ارزش من و زندگيم از ديگران كمتر و كمتر ميشد .
امروز من از نو متولد مي شوم . و ديگر مثل گذشته نه فكر خواهم كرد و نه احساس و نه زندگي . امروز فقط فقط و فقط به اوج قله موفقيت و پيشرفت و زندگي رويايي كه دوست دارم مي انديشم و براي رسيدن به ان از تمام وجود و قلب و دل و دست و افكار و لحظه لحظه زندگيم مايه مي گذارم .
ديگر پاداش تلاش و كوشش من شكست نخواهد بود . از اين پس هر بامداد قبل از طلوع خورشيد همگام با طلوع سپيده صبح زندگي و اميد با نيرويي كه تاكنون نميشناختم بيدار مي شوم . قدرت من افزايش مي يابد . جديت من آشكار مي شود تا هر لحظه و هر دقيقه زندگيم را همچون طلاي پر ارزشي در دستانم بگيرم و آنرا در مكاني نهم تا در آينده مرا ثروتمندترين و موفقترین مرد دنيا كند و ان اينگونه است كه اگر امروز را صرف كارهاي تكراري و بیهوده و بي ارزش و خواب و تنبلي كنم يعني آخرين فرصت زندگيم را براي بينظير بودن نابود كرده ام و دوباره هزاران هزار درجه و رتبه بايد از گذشته ام در مكاني پستتر و پائينتر قرار بگيرم .
بنابراين هر ساعت و دقيقه و لحظه امروز را گرامي خواهم داشت زيرا هرگز تكرار نخواهند شد چه كسي ميتواند باد را در تور اندازد ؟ هر دقيقه اين روز را با هر دو دست خواهم گرفت و به آن از عشق خود خواهم دميد زيرا بهاي آن وراي قيمت گذاري است . فقط احمقها بين جواهرات نفيس و سنگ ريزه هاي بيابان تفاوتي نمي بينند و ساعات عمر را صرف كارهاي بيهوده و تكراري مي كنند . من اين ساعات را نفيستر خواهم كرد . امروز آرزوي من براي رويارويي با سختيها تنبليها نا اميديها خستگيها و نتوانستنها آنچنان رويايي است در وجودم ُ که هم اكنون و هر لحظه چنان قدرت و انرژي و شور و اشتياقي در من فوران مي كند كه تمام نااميديها و كسلي ها و خستگيها را در هم مي كوبم و با تلاشي خستگي ناپذير و پشتكاري آهنين دقايقم را براي رسيدن به آرزوها و خواسته هام طلايي و افسانه اي مي كنم .
آرزوي من براي رويارويي با جهان بر هر ترسي كه با طلوع خورشيد پيدا شده بود غلبه كرده و من از آن آنچه مي انديشيدم زودتر به خواسته هايم خواهم رسيد .
امروز زندگي جديد و پر از بزرگي را رقم مي زنم . وبا خود سوگند ياد مي كنم كه هيچ چيز زندگي جديد مرا به تعويق نيندازد . من حتي يك لحظه از زندگيم را هم تلف نخواهم كرد چون نه دوباره بدست مي آيد و نه دوباره ميتوانم لحظه اي را جايگزين آن كنم اگر مي خواهم برترين باشم و مطمئنم هستم كه ميتوانم نمي گذارم هيچ چيز بي ارزشي لحظه اي مرا از رسيدن به روياهايم باز دارد . نميگويم عيب نداره فوقش يك روز ديرتر هيچ وقت هيچ موقع و هيچ لحظه .
بزودي من با گامهاي بلند و استوار در ميان انسانها قدم بر مي دارم و آنها مرا نخواهند شناخت زيرا امروز من انسان خارق العاده اي هستم با توانائيها و استعدادهايي بي نظير و بزرگ و عظيم .
منبع : بر گرفته از وب : قدرت ذهن من
خوشحال ميشم نظرتون رو در مورد اين مطلب بدونم دوست داشتي همين پايين توي قسمت نظرات بنويس .
+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم خرداد 1390ساعت 11:30  توسط رضا
|
بهترین دوست
پیرمردبه من نگاه کردوپرسید
چندتادوست داری؟
گفتم چرابگم ده یابیست تا...
جواب دادم فقط چندتایی
پیرمردآهسته ودرحالیکه سرش راتکان می دادگفت:
توآدم خوشبختی هستی که این همه دوست داری
ولی درموردآنچه که می گویی خوب فکرکن
خیلی چیزهاهست که تو نمی دونی
دوست فقط اون کسی نیست که
توبهش سلام می کنی
دوست دستی است که توراازتاریکی
وناامیدی بیرون می کشد
درست هنگامی دیگرانی که توآنهارادوست
می نامی سعی دارند تورابه درون آن بکشند
دوست حقیقی کسی است
که نمی تونه تورارها کنه
صدائیه که نام تورازنده نگه می داره
حتی زمانی که دیگران تورابه فراموشی سپرده اند
امابیشترازهمه دوست یک قلب است
یک دیوارمحکم وقوی
درژرفای قلب انسان ها
جایی که عمیق ترین عشق هاازآنجامی آید!
پس به آنچه می گویم خوب فکرکن
زیراتمام حرفهایم حقیقت است
وفرزندم یکباردیگرجواب بده
چندتادوست داری؟
سپس ایستاد ومرانگریست
درانتظارپاسخ من
بامهربانی گفتم
اگرخوش شانس باشم...فقط یکی
وآن تویی
بهترین دوست کسی است که شانه هایش رابه تومی سپارد
درتنهائیت توراهمراهی می کند
ودرغمهاتورادلگرم می کند
کسی که اعتمادی راکه بدنبالش هستی به تو می بخشد
وقتی مشکلی داری آن راحل می کند
وهنگامی که احتیاج به صحبت کردن داری
به توگوش می سپارد
وبهترین دوستان عشقی دارند که نمی توان توصیف کرد
غیرقابل تصوراست
****
چقدرخداوند بزرگ است
درست زمانی که انتظاردریافت چیزی راازاونداری...
بزرگترین
مهربانترین
بخشنده ترین
دوستت دارم
لحظه ای مارا به خودمان وامگذار
+ نوشته شده در شنبه سی و یکم اردیبهشت 1390ساعت 12:49  توسط رضا
|